|
نوشته هاي پراكنده احسان مكتبي
|
||
از آخرین شلیک گلوله جنگ سالهاست که میگذرد و نسل جوان امروز حق دارد که بخاطر نیاورد چه انسانهای نازنینی در میان محله اشان بوده اند و از میانشان رفته اند من هنوز شاید سبکروحی عزیز قربانی،سادگی های جعفر نظری و دلنشینی ابراهیم قربانی را در ذهن و روحم حفظ کرده ام ،خوب بخاطر دارم در سالی که موشک های عراق به تهران رسیدند و دانشگاه ها تعطیل شد ، اولین روز کلاس به بعد از عید 67 افتاد ، هنگامی که من به باجه نامه ها ی دانشکده سر زدم ، به یک باره چشمش به نامه عزیز افتاد که برایم فرستاده بود عزیز تازه در والفجر 10 به شهادت رسیده بود، بدنم یخ کرد و حالم دگرگون شد او روی پاکت بیتی از حافظ نوشته بود که من را متحیر کرد نوشته بود:" بر سر تربت ما گر گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد شد
هنوز آن دست خط قشنگ عزیز که من را برادرانه نصیحت کرده بود تا خوب درس بخوانم را نگه داشته ام ،یا شهید دوست داشتنی ،خنده رو وصمیمی جعفر نظری هنگاهی که در شبهای اول اعزام در هفت تپه با ابراهیم قربانی ،محسن قربانی و گمانم حسن جعفری که از همه کم سن و سا ل دارتر می نمود در زیر چادر شروع به وصیت نامه نویسی کرده بودیم چه شیرین کاریهایی که از خود نشان نمیداد تا بچه ها را بخنداند یا ابراهیم قربانی با آن صحبت کردن نوک زبانی که اکثرا با خلیل ستوده بود هنگامی که برای بار اول از خط برگشتیم هنوز نرسیده به چادر با گردان دیگری به خط برگشت و من به محسن قربانی گفتم مثل اینکه هوای رفتن کرده است و رفت و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد اما اینجا و اکنون و در این نوشته که مزین به نام این شهیدان عزیز است ا ز خود بپرسیم آیا آنها که رفته اند از ما که مانده ایم راضیند؟و بدور از شعار های رسانه پسند و... چنانکه افتد و دانی پاسخ دهیم. آیا شهیدانی که ما می شناختیم و باآ نها زندگی کردیم از جامعه ی امروز ایران رضایت دارند آیا آنها از دانشجویان ما، از کارمندان ما،از کشاورزان ،از مدیران ما یا نه بالاتر از مسوولان ما ر ضایت دارند آیا آنها جامعه ای با همین مشخصات جامعه ی امروز را می خواستند آیا جامعه ای می خواستند که در آن دروغ نهادینه شده است و تهمت به رفتاری عاد ی مبدل شده است و غیبت روال معمول زندگی هاست، یا جامعه ای میخواستند که هر روز مردم در گرانی و تورم دست و پا بزنند و برای غرق نشدن به هر حشیشی دست بیازند ، براستی برادر و خواهر عزیز ،الان گمان کنید شهیدان روستا در مقام بازخواست از شما صریح و ساده می پرسند و شما باید پاسخی در خور بدهید و راهی برای توجیه و فرار نیز نیست چه خواهی گفت،می گویی آمریکا مقصر است،میگویی منافقان نگذاشتند ،میگویی.... چه میگویی ؟ به همان میزان که وجدانت پاسخت را می پسندد به همان میزان نیز شهیدان آن را خواهند پسندید اما گمان من که مدتی کوتاه با این شهیدان همراه بودم آن است که بی شک شهیدان از ما گلایه میکردند که اسمشان را بر سر کوچه ها زده ایم و رسمشان را فر اموش کرده ایم انها به میگفتند که چرا رفتار ما را به مثابه" روش" در جامعه نهادینه نکردید تا این همه معتاد و بیکار نداشته باشید ،آنها به ما میگفتند که بعد ازما شکمهایتان چربی گرفت و برای توجیه بی لیاقتی هایتان دین خدا را بهانه کردید ،آنها به ما تشر میزدند که ما برای نام نرفته بودیم برای این رفتیم که ارزشهای الهی بماند نه آنکه تنها نامی از اسلام بماند و رسمی ازآن نباشد آنها به ما حی میزدند که ما برای" استقلال آزادی و جمهوری اسلامی" و قانون اساسی آن که میثاقی بین ما و حاکمان بود جان دادیم ،آنها بر سر ما فریاد میزدند که در جامعه مورد نظر ما همه شهروندان در برابر قانون یکسان هستند و تبعیض جایی ندارد ،آنها میگفتند که آزادی حق خدادادی است و هیچکس را نباید به خاطر اعتقاداتش به اسارت برد ،آنها میگفتند که جامعه اسلامی جامعه ی حکومت علی (ع) است که مخالفان در بیان عقیده آ زاد بودند.آنها میگفتند استقلا ل این نیست که با همه دنیا سر جنگ داشته باشی و ادامه میدادند رکن جمهوریت مطبوعات ازاد و احزاب مقتدر و مستقل ا ست و نشانه ی اسلامیت راستگویی و صدق عمل است و بعد با تعجب به ما نگاه میکردند و میگفتند ما که بر عهدمان استوار ماندیم و در کنار سفره نعمت خداوند روزی میخوریم اما شما را ، به خاطر خودتان عاقل باشید،دروغ نگویید،به حق دیگران تجاوزنکنید، همدیگر را دوست داشته باشید و به هم محبت کنید و اینقدر مرگ این و ان را از خداوند نخواهید سرتان به اداره زندگی و مملکت خودتان باشد تا زنان و جوانانتان بخاطر فقر و نداری به گناه نیفتند . باری گمان من اینست که شهیدان همه ی این سوالات را از ما می پرسیدند و باز ما طبق عادت در تنهایی خودمان به آنها قول می دادیم که اصلا ح را از خودمان شروع کنیم و صبح بعد با اولین شعاع آفتاب برای ا نجام ندادن قولمان هزار توجیه می آوردیم تا سخن آن متفکر بزرگ درست از آب درآید که"انسانها اشتباهات کوچکشان را می پذیرند و اشتباهات بزرگشان را توجیه میکنند".
امید انکه از توجیه گران اشتباهاتمان نباشیم و صادقانه از شهیدان به خاطر متروک ماندن راهشان عذر خواهی کنیم.
معاشران گره از زلف يار باز كنيد/ شبيخوشست بدين قصهاش دراز كنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/ وانيكاد بخوانيد و در فراز كنيد
ميتوان در اين مجال گفت «از كران تا به كران لشگر ظلم است» و سر به جيب حزن فرو برد و دل شكسته به كنجي نشست صمٌ بكم و ادامه نداد كه "از كران تا به كران فرصت درويشان است".
ميتوان گلايه كرد و يكان يكان سوگوارانه پشت دست كوبيد و باز حسرت گذشته را خورد و اندوهناك بود و سرود: كي شعر ترانگيز و خاطر كه حزين باشد و باز ميشود از ناملايمات گفت؛ از بداخلاقيها و از پلشتيها و از همهي آنچه كه دلها را به تنگ ميآورد.
آري ميتوان گفت اما بايد بياد آوريم كه در همين حال و هوا نيز بسياري براي يك گام به پيش بردن ايرانمان چه خون دلها خوردهاند و چه تلاشها كردهاند راستي بياد بياوريم وقتي اولين شمارههاي صحرا و گلستان ايران متولد شدند آيا حال و هواي آن روزگار دلنشينتر از اين روزها بود، آيا آن روز كه گلشنمهر پا به هستي نهاد بهار شكوفه باران بود و امروز زمهرير زمستان.
واقعيت آن است كه نه آن روز آن چنان شكوفه باران بود و نه امروز زمهرير زمستان بلكه هم آن و هم اين روز، حركت به سوي توسعه براي رسيدن به ايران آباد و آزاد كار آساني نبوده است آن روز به شكلي و امروز به گونهاي صعبتر. اما با همه اين سختيها امروز توانستهايم همه با هم هزارمين برگه يك نهاد مدني را ورق بزنيم و اين بخودي خود يك موفقيت براي اهالي فرهنگ و رسانه گلستان است.
امروزه اهالي رسانه گلستان كاستيهاي بسياري دارند اما واقعيت آن است كه وقتي به پشت سر نگاه ميكنيد بيش از يك دهه تلاش مستمر را از خود به يادگار گذاشتهاند، تلاشي كه با همه نااميديها و خستگيها و شكستها بسان رودخانهاي زلال آرام آرام سرزمين تشنه توسعه را سيراب ميكند و گام به گام به پيش ميرود.
امروز بر خلاف يك دهه پيش مطبوعات جايگاه خود را در سبد توسعه خانوارهاي گلستان باز يافتهاند و اگر نبود بسياري از كاستيهاي عامدانه و جاهلانه امروز ميتوانستيم اميد وارانه تر به آينده نگاه كنيم و جشن هزارمين شماره گلشن مهري توسعه يافته را بر پاي داريم آري امروز عليرغم همه سختيها، بياد بياوريم كه هنگام ميلاد پرشكوه هر يك از نامههاي دانايي گلستان چند نويسنده و گزارشگر داشتيم و امروز چند تن و آنگاه بخاطر داشته باشيم كه براي ساختن هر يك از اين قلمداران فرهنگ چه سختيها و مرارتها كشيدهايم پس با آنكه ميدانيم زمنجنيق فلك سنگ فتنه ميبارد.
و با آنكه ميفهميم جاهلان همواره بر طبل ناداني كوبيدهاند و باز هم خواهند كوبيد با آنكه درك ميكنيم تا ايران عاقل، متعالي و مومن فاصلهاي بسيار پيش رو داريم اما باز هم اين را نيز ميفهميم كه ايراني هستيم از هر طايفه، نژاد و آئين، ترك و سيستاني و بلوچ و فارسي و تركمن همه و همه پشت به بلنداي استوار فرهنگ سترگمان ميدهيم به فردوسي و مختومقلي و همه بزرگان ايران اقتدا ميكنيم و باز مثل هميشه دستانمان را بر زانوي تدبير ميگذاريم و براي ساختن فرداي آبيمان گام برخواهيم داشت زيرا ميخواهيم تا فرزندانمان بدانند با همه سختيها، با همه تنگناها و با همه نامهربانيها ما ميراث ماندگار پدرانمان را با شرافت و پاكدستي به آنها تحويل خواهيم داد.
اينك و در اين مجال بايد از همه آنها كه از آغازين روزهاي گلشن مهر دست اين نهاد مدني نوپا را گرفتند و آن را پا به پا بردند تا شيوه راه رفتن بياموزد و همه آنها كه نوشتند و همه آنها كه بخاطر مطالبشان شماتت شدند و همه نويسندگان خبرنگاران و همه آنها كه حتي به كلامي و يا سلامي ما را نواختند سپاسگزاري كنيم در كنار آنها قدردان انديشمندگرامي جناب سيدمحمدخاتمي نيز باشيم كه ما را با پيامي نواختند و در آخر ياد همه آنها كه در اولين پيش شماره بودند و اينك تنها يادشان زينت مجلس ماست نازمحمدپقه شاعر، نويسنده و روزنامه نگار تركمن، علياكبر ابراهيمزاده شاعر صميمي گرگان، سفر بهريني و محمود مومني شاعران خوب اين ديار، و نازنين مهربان حجهالاسلام قندهاري كه نامشان در دفترچه خاطرات گلستان به نيكي ثبت شده است را گرامي ميداريم بيشك اگر دعاي خير و تلاشهاي يكايك اهل فرهنگ و لطف يزدان پاك نبود هيچگاه چنين جمعي به هم نرسيده بودند.
و كلام آخر آنكه با خود زمزمه كنيم دوستي، اخلاق و ادب را
آنكه ما را يادكرد ايزد مرو را ياد باد
آنكه ما را خوار كرد از بخت برخوردار باد
آنكه اندر راه ما سنگي فكند از دشمني
هر گلي كز باغ وصلش بشكفد بيخار باد
اگر چه خواب عمیقی نشسته بر تن شهر به شوق حضرت خورشید کهکشان بگذار
نه بارشی نه دمی نه صدای جوباری به سبز ماندن این دهکده توان بگذار
"به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است" برو به آبی فردا و آسمان بگذار
ببین که حسرت پرواز مانده در دلها بگیر اوج و رها شو و این کران بگذار
بهار بود و زمستان و صبح تابستان کنون به جای همه فصلها خزان بگذار
مچاله شد همه ی سکه های دیروزی به یاد بود گذشته تو یک قران بگذار
به سوگ تکه سحابی که محو شد در مه بخوان دوباره موذن بخوان اذان بگذار
شب امشب شب شهیدان است
شام آخر به یاد یاران است
نخل های بلند قامتشان
ارتفاع شکوه ایمان است
ایستاده به مرگ خندیدند
چشم ما دلشکسته گریان است
تا چراغ کلامشان جاریست
ذوالفقاری همیشه بران است
ذوالجناح در میانه میدان
این سفر شلمچه میدان است
تا که در گوش کوه می پیچد
یا حسینی که در مریوان است
فاو و ام الرصاص وخرمشهر
ارتفاعات غرب مهران است
ایستاده است پشت آن سنگر
آرپی جی بدست شعبان است
باز کرده است مین والمر را
سید عباس یا که رمضان است
نصرت است این یا که صالح بود
صادق ماست مرد میدان است
بگذرید از دل بلندیها
این شهید از کف خیابان است
میرود سمت و سوی خرمشهر
رود اروند را چه غران است
آن منور میان تاریکی
روشنی دل بیابان است
آتش است آنکه ابراهیم
در میانش چو غنچه خندان است
این ابوالقاسم است یا عیسی
که تلاوت کنان قرآن است
چیست این خون مانده در سنگر
تکه های تن شهیدان است
رفته اند و حیف ما ماندیم
رسم این روزگار این سان است
یادتان هست قول و قرار
تو برو قولمان از ایمان است
گفته بودید سبز می مانید
گر چه زردی نشسته بر جان است
چه شد آن رزمهای مرد افکن
این ترازو کجاش میزان است
سبزی از باغ ما گذر کرده
سبز ماندن نشان یارانست
اسمشان مانده بر تن کوچه
رسمشان روی طاق نسیانست
ما گرفتار وهم شب شده ایم
صبح امید بین که تابانست
غزل رنگ است چشمانت چه زیباست
شکوه آفتابی دل ماست
هنوزم عطر تو در کوچه شهر
نشان روشن آغاز فرداست
به شوقت دخترم در خانه ی ما
دو پلک پنجره از خواب برخاست
اگر چه نیستی در قاب چشمم
حضور آینه در قاب زیباست
برایت یک غزل بس نیست هر چند
هزاران شعله اش در سینه برجاست
همه ميدانيم كه دنياي امروز حركت پرشتابي را به سوي زباني مشترك آغاز كرده است زبان مشتركي كه بدنبال مفاهمه، گفت و گو و تبادل است، بدين خاطر جهاني شدن و جهاني سازي در ذهن مخاطبان امروز جامعه بشري شاخصي است كه رشد و توسعه را با آن ميسنجند، آري ملتهايي كه حرفي براي گفتن دارند و گوشي براي شنيدن امكان تعامل بيشتري را براي خود و ديگران رقم ميزنند زيرا ناگزير در دنياي پررسانه امروز براي هر سخن گوشي و براي هر نما چشمي خواهي يافت اما اين گوشهاي شنوا و اين چشمهاي بينا لزوما آن سخنان را به خاطر نميسپارند و از اينجاست كه انسانها در پي بيان سخناني رهسپار ميشوند كه مردمان آن سخنان را به گوش جان خود بشنوند و براي چنين پيام سترگي است كه انسانها محتاج به كنكاش در وجود خود و در تاريخ و فرهنگ خود ميشوند، باري انسانها ميخواهند حرفهايشان چونان صدايي پيچيده در دل و جان كوهستان در خاطره بشريت طنينانداز شود و از اين رهگذر است كه چارهاي جز بازگشت به درون خويش و واكاوي وجود خود را ندارند پس گذشته خود را ميكاوند و ميكوشند تاريخ خود را بازخواني نمايند، آري در اين فرايند است كه كوشش هميشگي انسانها شكل ميگيرد كه هويت چل تكه خود را به گونهاي مسالمتآميز در كنار هم قرار دهند و منظومهاي استوار از آن ارائه نمايند داستان غمانگيز مرگ سهراب را در كنار لحظههاي شاديبخش پيروزي رستم بر ديوان پلشت، يورش دلهرهآورمغولان را در كنار ثانيههاي مسرتآور پيروزي جلالالدين محمدخوارزمشاه و اوقات تاريك را در پناه شكوفايي روشناييها، همه را با هم در كنار هم ميسنجند و آنگاه آنچه از آن سربرميآورد هويتي است كه بسان فرش رنگارنگ دستباف تركمن آنقدر دلربا و دلنشين است كه در چارچوبي به ديوار نگاه مردمان ميآويزند تابدانند ما از چه هويت فروهري سرچشمه گرفتهايم، باري هويت ما به مثابه ايرانياني كه ريشه در تاريخ چندهزار ساله داريم دچار فراز و فرود بسيار بوده است بدين لحاظ هم در گوشهاي از آن تاريكي مطلق و در سوي ديگر آن خورشيدي خيرهكننده ذخيره شده است اما لاجرم هم آن تاريكي و هم آن روشنايي هويت تاريخي ماست كه مولانا گفت:
عاشقم برلطف و بر قهرش به جد
اي عجب من عاشق اين هر دو ضد
باري هم نادانيها و هم دانشوريها همه و همه هويت ماست اما آيا راه چاره فرار از بخشي از تاريخ به سوي بخشي ديگر از همان تاريخ است، آيا ميتوانيم تنها بخشي از هويت خود را به رسميت بشناسيم و بخش ديگر را زاده شياطين و طراران بناميم و آيا ملتي كه تنها نيمه روشن ماه را ميبيند ملتي جامع و بالغ است. باري با همه، هم عقيدهايم كه هم آغامحمدخان ايراني بود و هم شاهعباس و در كنار آنها بياد ميآوريم كه هم داريوش و كوروش كبير ايراني بودهاند و هم فتحعليشاه قاجار، پس بناچار هويت چلتكه ما همواره در خلجان بوده و خواهد بود.
اما اينجا و اكنون و در اين اوقات فرحبخش كه گل در بر مي در كف و معشوق به كام است و در اين لحظات ارزشمند فارغ از همه تلاطمهاي اين كشتي بيلنگر كه دائم كژ ميشود و گاه مژ به هم آمدهايم تا قدرشناس كساني باشيم كه كوشيدهاند بخشهايي از هويت رنگينكماني ما را از درون آسمان پرگرد و غبار خاطراتمان بيرون بكشند و آن را به ما بنمايانند. همه ميدانيم حكايتها، افسانهها و داستانهاي محاورهاي ما ايرانيان زيربناي فرهنگي استواري براي دنياي معاصرند، اما حيف اگر نتوانيم درست، دقيق و منطقي هويت خود را بازسازي كنيم و اگر نتوانيم آنچه بودهايم را بشناسيم لاجرم از شناخت حال خود نيز درميمانيم و آنگاه اگر نتوانيم «اكنون» خود را دريابيم چه اميدي به ساختن فرداي بهتر براي ايرانيان.»
باري ممدخرتو هم با طنزآوري و هم نگاه با مزهاش لحظهاي كوتاه از فرهنگ عامه اين ديار بوده است لحظههايي كه بايد براي شناخت آن جديتر از پيش بود، هم آن را شناخت و هم كوشيد آنها را حفظ كرد با همان اصالت و با همان گويش و فرهنگ كه در روزگار خود بودهاند و آن را بسان امانتي به فرزندان وطن سپرد كه اين حداقل انتظاري است كه بايد از اهل فرهنگ و قلم داشت به اين جهان بايد از آنها كه ميكوشند تا قدرشناسي خود را به صداي بلندتر ابراز نمايند بسيار سپاسگزاري كرد پس بكوشيم اهل قلم را پاس بداريم و هشدار شاعر لب دوخته ابوالقاسم فرخييزدي را همواره در گوش جان بشنويم كه:
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملتي كه مردم صاحب قلم نداشت
درپيشگاه اهل خرد نيست محترم
هركس كه فكر جامعه را محترم نداشت
* متن ارايه شده در
رونمايي كتاب «ممدخرتو فردا افتو
در همان روزگارانی که بسیاری از ملتهای مدرن امروز زندگی پر از آشوبی را برای آسایش و رسیدن به ساحل نجات می گذراندند و در همان ایامی که مردمان بسیاری از کره خاکی بخاطر نابسامانیهای دینی و فرهنگی بر چهره یکدیگر چنگ می انداختند مردی در نیشابور خراسان ظهور كرد که بانگ انسان گرایی و دم شناسی او سالهاست مردم را به آرامش و احترام به یکدیگر دعوت می کند؛ شخصي بدنیا آمد که انسان را نگین آفرینش می خواند و همه چیز را در خدمت او می خواست.
مقصود ز جمله آفرینش ماییم
در چشم خرد جوهر بینش ماییم
این دایره جهان چو انگشتری است
بی هیچ شکی نقش نگینش مائیم
و مبتنی بر چنین نگاهی، بندگان خداوند را آزاد و قانع می خواست نه بنده دیگران
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد
مخدوم کم از خودی چرا باید بود؟
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد؟
باری خیام سینه به سینه خرافه پرستان می ایستد و برآنها نهیب ميزند:
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خربین
و در روزگاری که حاکمان فاسد بسیار علاقه مند بودند تا شهروندان سر به جیب خود فرو برند و دنیا را رها نمایند زیرکانه می سراید که:
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینه خماری
از ناله بوسعید و ادهم خوشتر
و بدینگونه به ایرانیان نگاه دقیقتر و عمیقتر به اطراف خود را یادآوری می کند تا فراموششان نشود که به عنوان یک انسان، مسوول به دنیا آمده اند و این مسئولیت تا پایان عمر نیز با آنهاست پس نباید به بهانه صوفی گری و تصوف از مسوولیت تاریخی خود شانه خالی کنند بهمین خاطر نیز بسیاری از قدرتمندان علاقه ای به اندیشه خیام نداشته اند و کوشیده اند آن را مترادف با اپیکوریان در فلسفه غرب بخوانند که تنها و تنها در اندیشه خوش بودن در لحظه و شاد زیستن بوده اند غافل از آنکه خواست خیام از شهروندان یله کردن دنیا نیست از قضا برعکس او می خواهد به انسانهای دور و بر خود یادآوری کند که دنیا جایی برای آرامش و زندگی است نه حرام کردن خوشی ها و راحتی ها تا بدینگونه شهروندان را به مسوولیت انسانی خود آشنا سازد.
هشدار که روزگار شورانگیز است
ایمن منشین که تیغ دوران تیز است
در کام تو گر زمانه لوزینه نهد
زنهار فرو مبر که زهرآمیز است
پس انسان در نظرگاه او باید از روزگار مراقبت کند و همیشه در پی تدبیر و زندگی توام با آرامش باشد نه اینکه بی هیچ ممارستی زندگی را رها نماید و سر به گریبان برد که دنیا ارزش بودن و سودن را ندارد.
بدین لحاظ به نظر می آید غایت انسان خیامی بهره بردن و لذت از زندگی مبتنی بر آن چیزی است که خداوند به انسانها عطا کرده است، از نظر خیام خداوند از انسان بی قیدی و رها کردن زندگی را نخواسته است، خیام می خواهد مردمان از زندگی لذت ببرند و کام خود را از روزگار بستانند و در کنار همه اینها به انسان بودن و مسوولیت انسانی خود نيز توجه نمایند.
آری سند موجه تمامی این اندیشه ها را نیز می توان در زندگی خیام جست، او که خود ریاضیدان و فیلسوف بوده است چگونه میتواند بی ارزشي دنیا را ترویج کند و در پی یک لاقبایی و بی قیدی باشد. اما هنگامی که جماعت کثیری تن به صوفی مسلکی داده اند و اندیشه غالب تن سپردن به خرافات است و انسانها بجای انجام مسوولیت اجتماعي خود دلخوش به لطف عام و خاص پروردگارند و هنگامی که فراموش کرده اند برای چه بدنیا آمده اند و برای چه زندگی می کنند و در روزگاری که انسانها با سعد و نحس کواکب زندگی را تزیین می نمایند شاید راهی برای انسانی مانند خیام نمی ماند که حی بزند:
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
و از دیگران بخواهد اندکی هم بیاد آورند که این همه ظرافتها و زیباییهايي که خداوند برای بشر خلق کرده است برای لذت بیشتر از آنهاست زیرا عن قریب است که کوس رحلت زنند و همه زیبایی های دنیا به پایان برسد:
ای پیر خردمند پگه تر برخیز
وان کودک خاک بیز را بنگر نیز
پندش ده و گو که نرم نرمک می بیز
مغز سر کیقباد و چشم پرویز
باری اگر بهره این نوشته برانگیختن انگیزه شما در خواندن دوباره چند رباعی خیام باشد نيز ما را کفایت می کند که گفت:
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آئینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
|
|